X
تبلیغات
رایتل

تخارستان ویژهء اقتصاد، بانکداری و امور مالی TAKHARISTAN

انواع سیستم های اقتصادی

در وضع موجود جهان ، دو روش و سیستم اقتصادی بطور عمده بر جهان حکومت می کنند که هر یک قسمت عظیمی از جهان را زیر پوشش قرار داده اند . سو سیالیسم و کاپیتالیسم دو مکتب حاکم بر اقتصاد جهان هستند که پاسخ های متفاوتی در بیان موضوعات یک سیستم اقتصادی دارند . اینک به توضیح کوتاه هر یک از آن ها می پردازیم .

سوسیالیسم

سوسیالیسم اصالت را به جامعه میدهد و دست دولت را در کنترل مسائل اقتصادی بنفع جامعه در تمام زمینه ها باز می گذارد مالکیت های خصوصی را نفی کرده مالکیت دولتی و عمومی را جایگزین آن می کند . و سعی در اشتراکی کردن وسائل تولید و خارج ساختن آن از انحصار افراد و حتی شرکت ها می نماید ، از میان

رفتن طبقات و برقراری یک جامعه بی طبقه را از اهداف بزرگ خود میداند و توزیع ثروت را براساس قانون ، از هر کس باندازۀ قدرت و برای هر کس باندازه کار می شناسد که سرانجام در دوران کمونیسم باید قانون " از هر کس باندازۀ توانش و بهر کس باندازۀ نیازش " جای آنرا بگیرد .

سرمایه داری

کاپیتالیسم یا سرمایه داری برخلاف سوسیالیسم اصالت و حقانیت را به فرد می دهد و آزادی و میدان فعالیت را در مسائل اقتصادی در اختیار فرد می گذارد . بطور خلاصه میتوان گفت این سیستم اساساً بر سودجوئی فردی استوار است . تلاش یک سرمایه دار برای تولید بیشتر نه خدمت به جامعه انسانی و رفع نیازمندیهای اصیل اجتماعی که مقصود بدست آوردن سود هر چه بیشتر و پر کردن جیب خود است .

در اثر قدرت زیاده از حدیکه در این نظام به سرمایه دار داده می شود او قدرت اقتصادی زیادی پیدا کرده و بمرور زمان سرمایه دارها دور هم جمع شده تشکیل شرکت می دهند و بزودی نبض اقتصاد و سرنوشت یک جامعه را بدست می گیرند . اینجاست که در کشور های سرمایه داری قدرت سیاسی و نظامی و حتی فرهنگی تابعی از قدرت اقتصادی است و این سرمایه داران هستند که در همه چیز و همه جا تصمیم می گیرند .

تاریخ مختصر سرمایه داری

آغاز مکتب سرمایه داری را باید در تاریخ ، ار آنجائی سراغ گرفت که تفکر فردگرایی ( اندیو جوآلیسم ) و اصالت فرد در جوامع بعنوان یک ارزش مطرح شد . بدون تردید در طول تاریخ جوامع بسیاری را می توان یافت که اصلت را در جامعه منحصر به فرد میدانستند و تامین آزادی عمل فردی را وظیفه اجتماعی تلقی می کرده اند . بی شک ریشه و منشأ سرمایه داری را باید در این نوع طرز تفکر یعنی اصالت فرد دانست . تجلی و ظهور واقعی سرمایه داری را در قرون 17 و 18 در مکاتب اقتصادی " کلاسیک " و " فیزیوکرات " می توان دید . اقتصاد دانان بزرگی همچون " آدام اسمیت " و " ریکاردو " در تثبیت این مکتب فعالیت های بسیاری نمودند . خلاصه عقاید این مکتب فعالیت های بسیاری نمودند . خلاصه عقاید این مکاتب اقتصادی را می توان بشرح زیر بیان کرد .

کلاسیک ها محرک فعالیت انسان را نفع شخصی دانسته و معتقد بودند که در پرتو تامین منافع فرد است که منافع جامعه تامین می شود . آن ها در این جهت به آزادی کامل فردی و عدم هر گونه منع اجتماعی اعتقاد داشتند . آن ها هر گونه دخالت دولت را در امور اقتصادی جامعه محکوم می کردند و معتقد بودند که وظیفه دولت فقط تامین امنیت اجتماعی و اقتصادی و تضمین آزادی های فردی است ، بدانگونه که " آدام اسمیت " وظیفه دولت را حمایت قانونی دولت از ثروتمندان می دانست .

فیزیوکرات ها ( طبیعیون ) نیز همانگونه که از نامشان پیداست خود را پیرو مشی طبیعت در جامعه می دانستند و معتقد بودند که چون در نظام طبیعت بدون دخالت بشر یک نظم و قانون ویژه ای حاکم است در صحنۀ اجتماع و اقتصاد هم بدون دخالت دولت و یا هر عامل خارجی دیگر جامعه و اقتصاد نیز نظم و قانون درست خود را پیدا خواهد کرد و بر همین اساس هر گونه دخالت دولت را در امور اقتصادی و نظارت بر مسائل اقتصادی جامعه مطرود و محکوم می دانستند .

تاریخ مختصر سوسیالیسم

نارسائیهای عقاید کلاسیک ها در آغاز قرن بیستم بوضوح روشن شد ، چرا که موجب بحرانهای سال های 1914 تا 1925 در اروپا گردید ، فقر و تنگدستی غوغا می کرد و کارگران در وضع بسیار اسفباری بودند مکتب سوسیالیسم در چنین فضائی بوجود آمد و ندای عدالت و مساوات سر داد و مدعی نابود نمودن فقر و تنگدستی شد ، سوسیالیسم نابودی فقر را در سلب تمامی آزادی های فردی میدید و اصالت را از آن اجتماع می دانست .

اگر لیبرالیسم کلاسیک و سرمایه داری برای انسان در فعالیت های اقتصادی آزادی بی پایان قائل بود سوسیالیسم یکسره این آزادی ها را در تمامی ابعاد از بین برد و در حقیقت انسان ها همچون ابزاری در دست دولت در آمدند بشکلی که هیچگونه امکانی در جهت شکوفائی استعداد های ذاتی خویش نمی یافتند .

سوسیالیسم در تاریخ به دو صورت ، " سوسیالیسم تخیلی " و " سوسیالیسم علمی " ظهور کرد .

البته این نوع تقسیم بندی بوسیله نویسندگان مارکسیست صورت گرفته که سوسیالیست های قبل از مارکس را سوسیالیست های خیالباف می نامیدند . سوسیالیست های علمی نظام عقیدتی خود را " ایدئولوژی علمی " می نامند .

سوسیالیست های قبل از مارکس همچون سن سیمون ، سیسموندی،پرودن و فردیناندلاسال و ... اعتقاد داشتند که چون نظام مبتنی بر آزادی فردی ( لیبرالیسم کلاسیک ) منجر به فقر و محرومیت و منشاء بحران های اجتماعی است پس لازم و ضروری است که نظام مبتنی بر منافع جمع ( سوسیالیسم ) ایجاد شود و فقط منافع اجتماع را در نظر داشته و آزادی فردی را بهر شکل از بین ببرد .

بعنوان مثال " سن سیمون " هر نوع مالکیت را نوعی دزدی بحساب آورده و برای انسان هیچگونه آزادی عمل اقتصادی هر چند محدود را قائل نبود همانطوریکه ذکر شد مارکس و پیروانش ( مارکسیسم ) سوسیالیست های قبل از خود را خیالباف و اتوپیایی نامیده و خود را سوسیالیست های علمی می دانستند تفاوت این دو در این بود که سوسیالیست های قبل از مارکس استقرار سوسیالیسم را در اجتماع امری " لازم و ضروری " می شمردند ولی مارکسیست ها استقرار سوسیالیسم را نه امر " لازم " بلکه " الزامی " دانسته و لازمه حرکت جبری تاریخ می دانستند و می گفتند این سیر تحول تاریخ است که استقرار سوسیالیسم را امری " الزامی " ساخته است و جبراً آن را علیرغم هر گونه مانعی ایجاد می نماید و از این رو بود که مارکسیسم افرادی را که برای از بین بردن مشکلات اجتماعی دست به توصیه و نصیحت اخلاقی میزدند خیالباف دانسته و آنان را محکوم می نمود .

اعتقاد مارکسیسم بر این است که جوامع در سیر تحولات خویش جبراً و الزاماً از مراحلی چند ( کمون اولیه ، برده داری ، فئودالیسم ، سرمایه داری ، سوسیالیسم ) می گذرند و انسان ها هیچگونه نقشی در ایجاد این ادوار تاریخی و بطور کلی در حرکت تاریخ ندارند ، تاریخ یک حرکت و سیر جبری دارد و انسان ها مقهور این حر کتند ، این طرز تفکر بیانگر همان اندیشۀ هگلی است که می گفت " تاریخ کشندۀ اراده های انسانی است " ، و از اینجا تاثیر افکار هگل را در بنای مارکسیسم بخوبی مشاهده می کنیم . براساس همین بینش است که مارکسیسم نتیجه قهری رشد سرمایه داری را سوسیالیسم می داند بدین معنی که تمامی جوامع بعد از مرحله سرمایه داری باید به سوسیالیسم گام نهد و از این جاست که " مارکس " در پیش بینی های خود می گوید کشورهائی که در مراحل پیشرفته تر سرمایه داریند زودتر به سوسیالیسم گام می نهند و براساس همین امر پیشگوئی نمود که بترتیب انگلستان ، فرانسه ، آلمان و سپس روسیه به مرحله سوسیالیسم می رسند .

ولی جریان تاریخ برخلاف این پیشگوئی انجام گرفت ، به جای انگلستان می بینیم که روسیه شوروی که در مراحل اولیه تولید صنعتی و سرمایه داری است ( نه مراحل پیشرفته آن ) سوسیالیستی می شود و در آلمان به جای سوسیالیسم فاشیسم بقدرت می رسد و سوسیالیسم را نابود می سازد و انگلستان راهی غیر از پیشگوئی های مارکس را می پیماید در چین انقلاب سوسیالیتی در جامعه ای با بافت کشاورزی ( فئودالیسم ) ظهور می کند که این خود یک عدول از آن الگوی کلی است که مارکس عرضه می نماید ، چین بدون آنکه مرحله سرمایه داری را طی نماید به سوسیالیسم گام می نهد .